خرید لباس زمستون
یکشنبه ـ صبح عمه جون کوچیکه زنگ زد و کلی با من صحبت کرد. ظهر خاله جونم اینا اومدن خونه ما و غروب همگی رفتیم خیابون بهار تا برامون لباس بخرن. برای من هم دو دست لباس خشکل خریدن.
دوشنبه ـ خونه بودم. امروز بابایی رفت برام سهام خرید. ۳۶۰ تا سهم بانک پارسیان که هر سهمی ۲۷۶۴ ریال بود و ۷۵۵ تا سهم فارسیت که هر سهمی ۱۳۱۵ ریال بود. غروب بابایی زود اومد خونه چون قرار بود نصاب بیاد برای نصب آنتن. آخر شب هم طبق معمول گریه و لج بازی من شروع شد و مامانی هم عصبانی شد و سرم داد زد و بابایی هم که دید اوضاع خیطه منو بغل کرد و گردوند و بعد شیر خوردم و خوابیدم.
سه شنبه ـ خونه بودم. شب بارون شدیدی اومد و برق هم قطع شد و برای اولین بار بی برقی را هم تجربه کردم و توی بغل بابایی جلوی شمع نشستم و به شمع نگاه میکردم.
چهارشنبه ـ امروز قراره مادرجونم اینا با عمو و زن عموی مامانم بیان تهران و چون پسرخاله هام و شوهرخاله ام سرماخوردن بابایی به مامان گفت که ما نریم خونشون آخه میترسه من هم بگیرم. این روزا آنفولازای نوع A حسابي شايع شده و همه ميترسن كه اين مريضي رو بگيرن. شام خونه خاله جونم بودیم.
پنجشنبه ـ امروز پدرجونم اینا و عمو رامین و بچه هاش اومدن خونمون و حسابی خونمون شلوغ شد. ظهر هم خاله جونم اینا اومدن و شام همه اینا که گفتم به اضافه دخترعموی مامان با شوهرش و عموش و زنش اومدن. بابایی هم امروز رفت میدون انقلاب (همونجا که میگن کتابای زیادی دارن) و برام دوتا کتاب خرید: کتاب"من و حمام" و کتاب "من و بازی ها".
مريض شدم
شنبه ۲ آبان ۱۳۸۸ : امروز صبح ماماني به بابا زنگ زد و گفت كه چون رنگ ادرار من تغيير كرده ميخواد منو ببره پيش دكترم. بعد منو برد پيش خانم دكترم و منو معاينه كرد و گفت احتمالاٌ عفونت ادراري داره و برام آزمايش نوشت و تا غروب مامانم و خاله جونم براي گرفتن نمونه سركار بودن. بالاخره غروب تونستن نمونه رو بگيرن و ماماني برد آْزمايشگاه. شب هم خاله جونم اينا خونه ما بودن. خاله جونم به مناسبت روز دختر براي من يه شنل سفيد خريد و به من هديه داد. شب هم تا دیر وقت گریه کردم و نخوابیدم.
یکشنبه ـ امروز خونه بودیم و شب هم تا دیر وقت بیدار بودم و نخوابیدم.
دوشنبه ـ صبح خیلی زود بابایی رفت فرودگاه چون قراره بره کیش ماموریت اداری و واسه همین نتونست با من خداحافظی کنه. منو مامانم هم رفتیم پیش دکترم و جواب آزمایش منو دید و گفت چیزیم نیست و رفتیم خونه خاله جون. شب هم منو مامان خونه خاله جونم موندیم چون بابایی ساعت پروازش ده و نیم شب بود و دیر وقت میرسید خونه. البته منو مامانی تا دیر وقت بیدار بودیم و وقتی مطمئن شدیم رسید خوابیدیم. شب هم بابایی رفت خونه و ما اونو ندیدیم. چون کارشون توی کیش خیلی فشرده بود برای من فقط یه صندلی بادی خرید که اسمشو هم نمیدونم.
سه شنبه ـ امروز هم خونه خاله جون بودیم و قرار شد امشب بابایی بیاد اونجا و شام هم همونجا بمونیم.
چهارشنبه ـ خونه بودیم.
پنجشنبه ـ صبح منو بابایی و مامان رفتیم بیرون و برگشتیم. بعد از ظهر دختر عمه اینا اومدن خونه ما و دختر کوچولوشونو ( فاطمه) هم که حدود چهل روز از من کوچیکتره رو هم آوردن. خلاصه خیلی به ما خوش گذشت.
جمعه ـ با بچه دختر عمه بازی کردیم و کلی هم با هم عکس انداختیم. البته من یکی دو بار بشکونش گرفتم و اونم موهامو کشید. غروب هم رفتن خونه خودشون.
اولين روز هفته با زلزله شروع شد
شنبه ۲۵ مهر ۱۳۸۸ ـ امروز چون خيلي خسته بودم تا لنگ ظهر خوابيدم و بعد از ظهر هم خاله جونم اينا اومدن خونه ما. قبل از اينكه خاله جونم اينا بيان خونه ما يه زلزله خفيفي اومد و بابام خيلي نگران ما شد و زنگ زد تا از سلامتي ما مطمئن بشه. البته مامانم اصلاٌ متوجه زلزله نشد.
اين روزا هر كسي سرشو بياره نزديك من موهاشو ميكشم و يا دست و صورتشو چنگ ميزنم و جيغو داد ميكنم و اينجوري با اطرافيانم ارتباط برقرار ميكنم.
یکشنبه ـ امروز زود اومد خونه و با هم رفتیم بیرون برای خرید. در کنار چیزایی که برای خودشون خریدن برای من هم "الفبای آوا" خریدن که مثل لب تابه و وقتی حروفشو فشار میدی همون حرف رو تلفظ میکنه و کلماتی که با اون حرف شروع میشه رو هم میگه البته دو زبانه هست و انگلیسی هم داره با کلی امکانات دیگه. البته من هم از باباجونم بخاطر خریدن اون تشکر کردم و کلی صورتشو لیس زدم
و موهاشو کشیدم. آخر شب وقتی خواستیم بخوابیم من نخوابیدم و کلی گریه کردم و مامانی هم خیلی عصبانی شد و کلی سر من داد زد واسه همین بابایی بلند شد و کلی منو گردوند و چون نمیدونست چمه یه خورده شربت دل درد به من داد.
دوشنبه ـ خونه بودم. از وقتی از شمال برگشتیم حال و حوصله ندارم و کمتر می خندم. آخه توی شمال اونقدر منو بغل می کنن تنم درد میگیره و واسه همین بی حوصله ام.
کارایی که این روزا میکنم: تا منو میزارن روی زمین ملق میزنم و روی شکمم میخوابم. هر کسی منو بقل کنه یا صورتشو بیاره جلو صورتشو چنگ میزنم و گوششو میکشم. اسممو هم خیلی وقت یاد گرفتم و تا صدام میکنن برمیگردم و دنبال اون نفر میگردم و پیداش میکنم. هر وقت هم باباجون منو " بابایی" صدا میکنه یا "دخترم" صدا میکنه برمیگردم و نگاش میکنم.
سه شنبه ۲۸ مهر ـ امروز روز دختر بود و منو اولین سالیه که اونو تجربه کردم. امروز روز تولد حضرت معصومه(س) است. منو مامانم امروز رفتیم خونه خاله جون و بابایی هم شب اومد اونجا. بابایی به مناسبت روز دختر و بخاطر اینکه دختر گلی مثل من
داره یه جعبه شیرینی به همراه یه سرویس چینی کودک برای من خرید. نمیدونید چه سرویس قشنگیه. حتما براتون عکسشو میزارم تا ببینید.
چهارشنبه ـ قرار شد فردا بریم قم خونه عموی بابایی چون جشن عقد پسر عمو ته تاقاری بابامه و عموی بابایی دو بار زنگ زد به باباجونم و گفت حتماٌ بیایید.
پنجشنبه: صبح بابایی رفت سرکار و زود اومد خونه و ساعت ۲ حرکت کردیم تا بریم قم. ساعت ۴ رسیدیم خونه عموی بابا. دوتا دیگه از پسرعموهای بابام و دخترعموهاش هم بودن. غروب هم رفتیم خونه عروس. یه توضیح هم بدم و اون اینکه من اولین جشن عقد یا عروسیه که رفتم و در ضمن اولین مسافرتم غیر از مازندرانه. از همه اینا مهمتر اینکه اولین جای زیارتی بود که رفتم. امشب جشن عقد پسرعموی بابام بود و شام هم همونجا بودیم. شب هم تا دیر وقت بیدار بودیم چون آخر شب فامیلای عروس اومدن خونه عمو.
جمعه: صبح منو مامانو بابا رفتیم حرم حضرت معصومه برای زیارت ولی چون خیلی شلوغ بود منو نبردن داخل حرم و داخل حیاط بودم.ناهار هم خونه عمو بودیم و بعد از ظهر برگشتیم تهران. چون مامانی خیلی خسته بود بابایی از سرکوچه کباب گرفت و شام خوردن و به من هم ندادن
.
* رفتیم فروشگاه خودکار سوهان بخریم توی مغازه آکواریوم هم داشت

.
* اين هم عكسايي از حرم حضرت معصومه (س)

.

هفته چهارم مهر
اين هفته هم كه مثل هفته هاي ديگه خونه بودم و شبا براي باباجونم آواز مي خوندم.
دوشنبه هم زن داييم اومد و سه شنبه هم همرا خاله جونم رفتيم شمال. چهارشنبه صبح رفتيم خونه عمه هام و خيلي خوشحال شدن. عمه جون بزرگه براي من يه شلوار زمستونه خريده بود به همراه يه خرسي. شام هم رفتيم مستاجرمون كه دوست بابام هم هست و خيلي خوش گذشت.
پنجشنبه و جمعه هم خونه پدرجونم بوديم و بعدازظهر جمعه برگشتيم تهران و حسابي خسته شديم چون جاده خيلي شلوغ بود و هشت ساعت تو راه بوديم.
يكشنبه بعد از اينكه از حموم اومدم بيرون روسري گذاشتن سرم تا سرما نخورم:

.

دوشنبه ۲۰ مهر ما خونه خاله جون با كلاه جديد:

چهارشنبه ۲۲ مهر ـ اين هم حياط خونه پسرعموي بابامه كه خيلي هم قشنگه و كلي گل توي حياطشون هست:

چهارشنبه ـ اين هم خونه مادرجون:

پنجشنبه ۲۳ مهر ماه ـ اين لباسمو امروز ماماني و خاله جون و زن داييم رفتن برام خريدن. غروب امروز به بهونه گرفتن كارت سوخت موتور شوهر عمه ام براي شوهر خاله ، منو بابا و شوهرخاله ام رفتيم خونه عمه جون كوچيكه و به قول بابا اولين گام در جهت استقلال برداشته شد چون ماماني همرام نبود و تنها رفتيم:

.

.

.

هفته سوم مهر
شنبه ۱۱ مهر ـ امروز همش خونه بودم و حوصله ام حسابی سر رفت
حتی وقتی باباجونم اومد خونه باهاش گرم نگرفتم و چیزی نگفتم ( البته به زبون خودم) و بابایی مجبور شد کلی با من بازی کنه تا من یه لبخند کوچولو براش زدم. امروز بابام از نمایشگاه کتاب ادارشون برام ماه و خورشید و ستاره که به اتاق میزنن و شبا نور میده خریده.
یکشنبه ـ امروز هم همش خونه بودم و وقتی بابایی اومد خونه منو بردن حموم و حسابی سبک شدم. من حمومو خیلی دوس دارم و برعکس خیلی از بچه ها توی حموم اصلاٌ گریه نمیکنم. آخر شب هم طبق معمول بابایی برام کتاب خوند و من خوابیدم.
دوشنبه ـ صبح منو مامانی رفتیم خونه خاله جون و غروب هم پدرجونم اومد تهران و شب همگی خونه خاله جون موندیم. البته آخر شب ما اومدیم خونه خودمون.
سه شنبه ـ پدرجونم اومد خونه ما و خاله جون و بچه هاش هم اومدن خونمون.
چهارشنبه ـ مادرجون و دایی جون و بابا و مامان پدرجونم اومدن خونه ما و شام خونه ما بودند.
پنجشنبه ـ خونه خاله جونم اینا بودیم.
جمعه ـ خونه دختر عموی مامانم بودیم.
پنج ماهه شده
شنبه ۴ مهر: امروز من وارد پنجمین ماه زندگیم شدم و چون چهار ماهم تموم شد مامان منو برد مرکز بهداشت و واکسن زدن. معمولاٌ همیشه بعد از واکسن میریم خونه خاله تا بتونن از من مراقبت کنن.قدم ۶۲ سانتی متر و وزنم شش و نیم کیلو و دور سرم ۴۲ سانتی متر شده بود.
یکشنبه ـ امروز بابام زود اومد تا منو ببره بیرون تا برام کلاه زمستونه بخره ولی کلاه خوبی پیدا نکردن. بعد رفتیم داروخونه سرکوچه مون و برام شامپو خریدن.
دوشنبه ـ امروز چون آبریزش بینی ام بیشتر شد مامان منو برد دکتر تا منو معاینه کنه. خانم دکتر حمیدزاده که اولین بارم بود پیشش رفته بودم منو معاینه کرد و گفت بهتره برای این سرماخوردگی های خفیف آنتی بیوتیک مصرف نکنم و فقط قطره کلراید سدیم داد و گفت پیشم دستگاه بخور روشن کنن. قد و وزنم هم گفت خوبه و مشکلی ندارم. مامان در مورد واکسن آنفولانزا هم سوال کرد و خانم دکتر گفت که برای زیر شش ماه مناسب نیست و برای بالای شش ماه هم اگه مشکلی داشت مصرف میشه.
چهارشنبه ـ امروز خاله جونم اینا اومدن خونه ما و شام هم خونه ما بودن.
پنجشنبه ـ صبح منو بابا و مامان رفتیم مرکز رادیولوژی تا مامان از دندوناش عکس بگیره و بعد هم رفتیم برام کلاه بخریم که پیدا نکردیم و برگشتیم خونه. بعد از ظهر هم چون خیلی خسته بودیم همگی گرفتیم خوابیدیم.

.

.
.
جمعه هم طبق معمول مامان از بابا بیگاری میکشه و مجبورش کرد بخاری ها رو وصل کنه و بعد از ظهر هم رفتیم خونه خاله جون و از اونجا رفتیم بازار و برام کلاه خریدن. شام هم مهمون بابام بودیم. آخه امروز سالگرد ازدواج بابا و مامانه. البته عمه جون بزرگه امروز زنگ زد و به بابا تبریک گفت.
این هم عکسش

برگشتیم تهران
شنبه ۲۸ شهریور ـ صبح بابام رفت پیش پسرعموش (همونی که خیلی باهاش رفیقه ـ مهدی ـ ) و تا غروب با هم بودن و غروب برگشت خونه پدرجون و شب هم دور هم بودیم.
یکشنبه ـ امروز عید فطر بود و خونه پدرجونم بودیم و پدرجون به من یه اسکناس پنج هزار تومانی عیدی داد. بعد از ظهر هم رفتیم خونه عمه جونام و دایی مادربزرگم و اونم هم به من دوهزار تومان داد و غروب هم برگشتیم خونه پدرجون و خاله جونم هم به من پنج هزار تومن عیدی داد. البته چون اولین عید فطر من بود به من عیدی دادن. آخر شب وقتی پسرخاله هام داشتن با باباشون بازی میکردن من که بغل بابام بودم یه دفعه زدم زیر خنده و برای اولین بار با صدای بلند خندیدم و با بالا و پایین پریدن پسرخاله ام هی با صدای بلند می خندیدم و مامانم هم از بس ذوق کرده بود از من عکس و فیلم گرفت که متاسفانه اون عکسا آپلود نمیشه وگرنه حتماٌ براتون میزاشتم تا ببینید.
دوشنبه ـ صبح خیلی زود بابام رفت تهران تا به سرکارش برسه و منو مامان موندیم. شب هم رفتیم خونه عموی مامانم (عمو رامین).
سه شنبه ـ امروز بعد از ظهر منو مامانو خاله جونم اینا با ماشینشون امدیم تهران. دلم خیلی برای باباجونم تنگ شده.
چهارشنبه ـ امروز بابام زود اومد خونه و رفتیم بازار و برام سرویس حموم خرید.
پنجشنبه ـ امروز همش خونه بودم و شب دایی جونم اومد خونمون.
جمعه ـ ناهار مهمون داشتیم و خونمون خیلی شلوغ بود و اصلاٌ نتونستم یه چرت بخوابم. شب هم بابام برام کلی کتاب خوند و باهام بازی کرد. شب وقتی بابام جورابی که زن داییم برام خریده بود رو برام پوشید من با تعجب نگاش میکردم و متوجه نو و جدید بودنشون شدم و بابام هم کلی ذوق کرد و سریع به زن داییم زنگ زد و گفت که این هم یه نشونه دیگه از ۱۳.۵ درصد هوش اضافه دخترم. آخر شب هم عمه جون کوچیکه ام که زنگ زد به اون هم گفت و عمه جونم هم که منو خیلی دوس داره کلی ذوق کرد.
رفتم شمال
یکشنبه ـ ساعت ۶ صبح با ماشین جدید پدرجونم رفتیم شمال و ظهر رسیدیم خونه پدرجون و قراره تا عید فطر هم اونجا بمونیم.
چهارشنبه ـ امروز بابام اومد شمال. هم من و هم بابایی از دیدن همدیگه کلی خوشحال شدیم. موهامو هم که زن داییم کوتاه کرده بود رو بابام دید و خیلی خوشش اومد.
پنجشنبه ـ بعدازظهر منو بابایی و مامان رفیم خونه پسرعموی بابام و افطاری اونجا بودیم. بعد از افطاری هم رفتیم خونه عمه جون و همونجا خوابیدیم.
جمعه ـ صبح بعد از اینکه بیدار شدیم رفتیم خونه دخترعمه بابا (آسیه). چون بابام همیشه بهش سر میزنه بعد از تولد من هم رفت بهش سر بزنه و منو برای اولین بار دید. بعدازظهر هم رفتیم خونه پدرجون و یه سر هم رفتیم خونه "بی بی" برای تسیلت چون داداشش چند وقت پیش فوت کرده بود.
اختصاصی برای باباجونم
امروز روز مهمیه
آخه ۳۲ سال پیش در چنین روزی باباییم بدنیا اومد.
یه چیز خیلی مهم و جالب بهتون بگم: ۳۲ سال پیش در چنین روزی بابام به روش سزارین بدنیا اومد و بابام هم کلی با اون کلاس میزاره و میگه که ۱۳.۵ درصد هوش اضافه داره.
بابام منو خیلی دوست داره و سعی میکنه من تو زندگی چیزی کم نداشه باشم و با اینکه همچین پولدار پولدار هم نیست ولی تلاش میکنه برای من چیزی کم نذاره. البته من هم خیلی دوسش دارم و حتماٌ براش جبران میکنم.
انشاالله که هزار ساله بشه و من براش هزارتا شمع بگیرم و توی تولدش توی هزار سالگی فوتشون کنه ، الهی.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
باباجون ، تولدت مبارک![]()
جوش های دست و صورتم
یکشنبه ـ صبح وقتی بابایی بیدار شد تا بره سرکار من هم بیدار شدم و یه کم واسش ناز کردم و بازی کردیم و اون رفت. خاله جونم اینا اومدن خونه ما تا با مامانم سبزی برای خشک کردن تمیز کنن. من هم با پسر خاله هام بازی کردم.
دوشنبه ـ هممممممممممممممممممممممممممممممش خونه بودم
.
سه شنبه ـ غروب وقتی بابام از سرکار برگشت سه تایی مون رفتیم بیرون و یه دوری زدیم و برگشتیم. الان چند شبی هست که من لجباز شدم و خیلی گریه میکنم و بابای بیچاره باید منو بغل کنه و راه ببره تا ساکت بشم. وقتی هم که خسته میشه منو میزاره توی کالسکه و توی اتاق میگردونه (البته هنوز منو با کالسکه بیرون نبردن و چرخاش تمیزه وگرنه مامانم نمیزاره با اون منو توی اتاق بگردونن). این روزا وقتی منو صدام میکنن برمیگردم و دنبال صدا میگردم و پیداش میکنم.
چهارشنبه ـ صبح همراه بابام بیدار شدم و کلی با هم بازی کردیم و بعد بابا منو گذاشت توی تختخوابم و رفت سرکار. عمه جون کوچیکه به موبایل بابام زنگ زد تا حال منو بپرسه و ببینه جوشای صورتم خوب شده یا نه. بابام هم گفت الان زهرا بیداره و به خونه زنگ بزنه. غروب بابام اومد خونه و با هم رفتیم بیرون و برای من اسباب بازی (سرویس چایخوری چینی و جاروبرقی ـالبته با باطری کار میکنه ـ ) خریدن. برای پارسا هم اسباب بازی خریدن. افطاری هم رفتیم خونه خاله جون.
پنجشنبه ـ امروز بابام نمایندگی ایران خودرو و ماشین پژو ۴۰۵ رو تحویل گرفت و بعدد هم رفت اداره.
جمعه ـ امروز بابام سرش خیلی درد میکرد و اونجوری که دلش میخواست نتونست با من بازی کنه. غروب که حال بابام بهتر شد مارو برد بیرون و برامون فالوده خرید.

